سارا اولین فرزند از یک خانواده سه فرزندی بود.
او در طی دوران کودکی اش، به عنوان بزرگترین فرزند خانواده باید دائماً مراقب برادرهای کوچکترش بود. از موقعی که به کلاس سوم رفت نگرانی های او درباره برادرهای کوچکترش شروع شد.
برای مثال دائماً نگران سلامتی جسمی آنها بود و به شدت از آنها مراقبت میکرد. اگرچه نگرانی اش مشکل ساز نبود ولی خیلی بیشتر از دوستانش نگران بود.
سارا در طول دوره دبیرستان از لحاظ تحصیلی و ورزشی فرد موفقی بود او همیشه نمرات خوبی می گرفت و عضو تیم های شنا و دو و میدانی بود.
نگرانی سارا تغییر جهت داده بود و این بار بر روی سلامتی والدین اش به ویژه مادرش متمرکز شده بود.
برای مثال برای اطمینان از سلامتی مادرش در طول روز چندین بار از محل کار به او تلفن میزد. اگرچه شدت نگرانی سارا خیلی زیاد نبود ولی گاهی نگرانی و اضطراب او را اذیت می کرد.
از زمانی که سارا به دانشگاه رفت ، نگرانی و اضطرابش به طور قابل ملاحظه ای افزایش یافت. دور بودن از خانه نگرانی او را درباره خانواده اش تشدید کرد.
البته در زمینه های دیگر مانند تحصیل ، وضعیت مالی و ارتباط با دوستانش نیز نگران بود. او خواب آشفته ای داشت ، اغلب چندین ساعت در رختخواب دراز میکشید تا به خواب می رفت.
هر چند عملکرد تحصیلی سارا خوب بود ولی همانند گذشته قبل از امتحان اضطراب زیادی را تجربه میکرد به طوری که گاهی این اضطراب او را وادار میکرد که چندین بار برای اطمینان از صحت یادداشت های کلاسی اش با اساتید و همکلاسی هایش صحبت کند . همچنین در انجام تکالیف درسی اش نسبت به قبل زمان بیشتری را صرف می کرد چون گاهی آنچه را که نوشته بود برای اطمینان چندین بار می خواند تا که غلط املایی و انشایی نداشته باشد
بعد از دانشگاه ، سارا ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. به دنبال تولد دومین فرزندش، نگرانی و اضطرابش دوباره افزایش یافت این مسئله سبب شد تا در صدد درمان خود برآید.
او در طول این مدت به طور مداوم احساس خستگی، بی خوابی و نگرانی در مورد هر کاری و هر چیزی را تجربه میکرد این علائم تا حدی بود که زندگی خانوادگی و شغلی اش را تحت تأثیر قرار داده بود او فرزندانش را خیلی دوست داشت و بیشتر اوقات را با آنها سپری میکرد ولی دائم در مورد سلامتی آنها نگران بود و این نگرانی او را دچار تنش و بیقراری کرده بود سارا پی برده بود که بی نهایت آشفته است. و در مورد هر واقعه ناخوشایند احتمالی آینده آن قدر نگران میشد که از زندگی خود اصلا لذت نمی برد.
همچنین در شغلش خیلی غرق شده بود و از واگذاری هر مسئولیتی به همکارانش خودداری میکرد و معتقد بود تنها موقعی میتواند از درستی انجام کاری مطمئن شود که خودش آن را انجام داده باشد.
سارا از زمانی که مطمئن شد که از لحاظ ژنتیکی مستعد اضطراب و نگرانی است و تغییر این بخش از شخصیت او غیر ممکن است در مورد فایده هر نوع درمان روان شناختی دچار شک و تردید شد. اما از آنجایی که احساس همیشگی استرس و اضطراب او را به شدت خسته کرده بود تمایل به انجام هر کاری برای متوقف کردن این حالت ناخوشایند را داشت. زمانی که برای درمان معرفی شد. مورد سنجش کامل قرار گرفت و با توجه به نگرانی بیش از اندازه اش در مورد بعضی از وقایع روزمره و علائم جسمانی مانند خستگی مشکلات خواب و احساس بیقراری تشخیص اختلال اضطراب فراگیر(GAD) را دریافت کرد.